سيد محمد باقر برقعى

68

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اگر ز ره نبرد جلوهء حيات مرا * كه از جهان فريبنده دست شسته دلم ز دوستان رياكار و مردم خودخواه * چو من گريز كه خون شد از اين دو دسته دلم ز سوختن چو سپند « آرمان » گريزى نيست * نشسته باز بر آتش اگر كه جسته دلم دولت ناپايدار در تيرگى گذشت ، مرا روزگار عمر * ماهى نكرد جلوه به شب‌هاى تار عمر شور و نشاط و عشق و جوانى به‌جا نماند * از دست رفت دولت ناپايدار عمر هنگام فرودين چمن از جوش لاله‌ها * آرد به ياد خاطرهء نوبهار عمر انديشه هم به گرد سمندش نيم رسد * بااين‌همه شتاب كه دارد سوار عمر آخر به باد مىرود از گردش زمان * خاكسترى كه ماند به‌جا از شرار عمر كو ؟ گوش آشنا به نواى حزين مرگ * تا بشنود ز نالهء جانسوز تار عمر وقت عزيز را ندهد رايگان ز دست * گوهرشناس عقل كه داند عيار عمر بىاختيار مىگذرى از كنار من * عمر منىّ و نيست به كف اختيار عمر بيتى ز حافظ آرم و زيب سخن كنم * كاو ساخت آتشين غزل آبدار عمر « اين يك‌دو دم كه دولت ديدار ممكن است * درياب كار دل كه نه پيداست كار عمر » گريم به ياد عمر ز كف رفته « آرمان » * يا رب چنين مباد كسى سوگوار عمر پرستوى مسافر از نگاه فتنه بارت فتنه مىبارد هنوز * ساغر چشمت مىمرد افكنى دارد هنوز با خيال رويت اين ديوانهء مردم گريز * تيره شب‌هاى جدايى را به روز آرد هنوز تشنه‌كام خسته گامى نيست چون من كاين‌چنين چنين * در كوير نامرادى راه بسپارد هنوز تيره ماند از ابر حسرت اسمان عشق من * بر زمين آرزو باران غم بارد هنوز مردم چشمت نداند راه و رسم مردمى * آشنايى چون مرا بيگانه پندارد هنوز اى پرستوى مسافر با بهاران باز گرد * كآشيانم بوى آغوش تو را دارد هنوز با همه بيگانگىها كز تو بيند « آرمان » * بر سر سوداى عشقت پاى بفشارد هنوز